

درخت ارغوان (نامههایی از پراگ)
درباره این مورد
به راه قصر میرفتیم. یک تکه از راه را باید با قطاری شهری طی میکردیم. در ایستگاه تا قبل از رسیدن قطار، یک درخت پرگل درست پشت سر او افتاده بود، درختی انبوه از گلهای ارغوانی، و دور سر او و گیسوان طلای تیرهاش را انگار که قاب میگرفت. گفتم کاشکی عکس میگرفتیم. برگشت نگاه کرد و گفت دوربین که نداری. گفتم نه، ولی میشود خوب و سیر نگاه کرد و به ذهن سپرد. نگفتم برای وقتی که شما تنها از کنار این درخت بعدها و در فصلهای آینده رد شدی، که این لحظه به یادت بیاید. نگفتم ولی از نگاهم خواند که باز سایه اندوه بر چشمهایش گذر کرد...
150,000 تومان

